تبليغاتX
فارغ التحصیلان پزشکی ورودی 69 یزد

سلام

داریوش ول کن نیست که گزارش برنامه ای که عکسهایش را گذاشته بنویسم تا همگان مطلع شوند ٬ پس بشنوید

وقتی با عجله میرفتیم برسیم سر قرار داريوش پیله کرده بود که وايسا اينجا يه عكس از تابلو مطب سرجمعي بندازم

من اما نایستادم نگران بودم يكي بياد ما نباشيم هرچند دلهره نيامدن 69 ايها بيشتر ازترس زود آمدن اين جماعتي بود كه هميشه غير قابل پيش بيني بودند !!

داريوش خيلي دلش ميخواست نيايد ! اما آمد با بي نظمي هميشگي كه نيم ساعتي من و خودش را معطل كرد و آخرش وقتي رسيديم سر قرار 69 ايهاي مقيم مركز !! دو نفري آمده بودند،  آنهم كساني كه احتمالش كمتر از همه بود ميرمحمدي و خلفي !

روز قبل از برنامه ، وقتي قرار و مدار برگزاري جلسه در مهمانسرا گذاشته شد و همه را خبر كرديم ، خبر دادند جلسه اي همزمان بناست آنجا تشكيل شود  بنده هاي خدا چاره نداشتند كه بروند اتاق بغل ، از بد شانسي ما ! همه اشان معاونين و روساي دانشكده ها بودند و حالا كه فهميده بودند قصه چيست خيالشان بابت آرامش مهمانسرا راحت  كه اينها كه سني ازشان گذشته لابد سنگين و رنگين و موقرند ! زهي خيال باطل ! كه با آمدن هر كدام از هم كلاسيها قيامتي از داد و بيداد و خنده برپا ميشد كه فكر كنم بيشتر از همه سيد را شرمنده كرد ! هيچكس هم به اشارتهاي چشم و ابرويش  توجهي نكرد !  شما تصور كنيد در جلسه اي امير ايزدي و جواد وطني باشند ، آرامش و سكوت  هم باشد كلا جلسه اتاق بغل به هم ريخت ، اساتيد اتاق بغل كه حالا خيلي فرق داشتند با قديمشان ، آمدند عرض ارادتي كردند و رفتند شايد بعضي از شما يادتان باشد !يكي از ايشان  ‌استادي بود كه آمده بود بهداشت سه درس بدهد ، یکی سئوال كرد بهورز را چگونه مينويسند و او از همه جهات و راست و وارونه نوشت تا همه به خوبي بفهمند !! آن شب  آنجا بود و آمد سلامي كرد و رفت ....بگذريم ....

بيست وسه چهار نفري دعوت شده بودند هدف هم برانداز كردن جماعت بود كه اگر نيامدند بي خيال برنامه تابستان شويم  كه دوستان هم ما را، هم خودشان را شرمنده كردند و سيد رياست هم بيشتر !! بيست نفري آمدند دو ساعتي هم نشيني طول كشيد ! تا بناي بر جمع بندي ميرسيد يكي وارد ميشد و همه چيز به شكل و قيافه و سر و كله و هيكل هم كلاسي ختم ميشد آخرش هم وقتي داشت همه چيز به خير و خوشي ميگذشت در عرض يك دقيقه جلسه به هم ريخت و عكس يادگاري و .....

با اين حال آنچه همه بر آن توافق كردند اينها بود كه اينجا مينويسم بقيه اش را قرار شد من و جواد وطني و داريوش ذاكري و ميرمحمدي با هر كدام از دوستان يزدي كه وقتش را داشتند مثل رضاي ابهت و رحيمي نسب هماهنگ كنيم داريوش هم پيگير هماهنگي غير يزديها باشد

راستي يادم رفت بگويم پس لرزه نبودن خانمها فردايش دامن ما را گرفت و در مقابل خانم دكتر صدقي عرق شرم بر جبين من كه به خدا ترسيدم در هياهوي شلوغ كاري 69 اي جماعت ، باز هم دلخوري  خانمها پيش بيايد ....

همه يك صدا پذيرفتند كه هزينه ها به عهده هم كلاسيها باشد هرچند يكي گفت برگه هاي بيمه اتان را بدهيد يك پرونده جراحي سرپائي برايتان ميسازم و خرجش را در مي آورم !!

برخي از هزينه ها خود به خود در مجموعه دانشگاه قابل صرفه جوئي بود اما شام و نهار و چاپ عكسها و كليپ 69 و .... هزينه هائي است كه چاره براي پرداخت آنها نيست بنا بر اين با اين حساب هر نفر 69 اي يكصد و پنجاه هزار تومان بايد از جيب مبارك بدهد براي اينكه يك وقت اشتباهي نشود يكصد و پنجاه هزار تومان همان يك ميليون و پانصد هزار ريال است كه براي دو روز برنامه و اين همه كاري كه قرار است بشود ( چه شود )  هيچ است !!

حسابي را اعلام خواهيم كرد و حسابدارش هم قرار شد جواد وطني باشد ،‌ قرار هم گذاشتيم كه ريز هزينه ها را در طي برنامه و آخر آن اعلام كند

برنامه خوابگاه و پذيرائي را هم همين آدمهاي كميته اجرائي پيگيري خواهند كرد عزيزاني كه از استانهاي ديگر بنا هست بيايند ، نحوه ورودشان را به يزد اعلام خواهند كرد تا اسباب رسيدنشان به برنامه فراهم شود

برنامه در دو بخش شب وو روز اجرا خواهد شد شب به هم نشيني در تالار چهل ستون دانشگاه در محل پرديس خواهد گذاشت (همانجا كه نزديك آخرين خوابگاه پسرها بود !!) صبح هم برنامه در دانشگاه احمد آباد كه حالا شده دانشكده بين الملل !! برنامه هم شامل همان نوع برنامه هائي است كه زمان دانشجوئي اجرا ميشد

يادم رفت بگويم تاريخ برنامه بيست و چهارم و بيست و پنجم شهريور

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389 و ساعت |

ساعت 9:30 شب جمعه 21 خرداد:  مهمانسرای دانشگاه علوم پزشکی

بنا بر دعوت آقای دکتر نجفی تعدادی از دوستان 69 برای این جلسه دعوت شده بودند که من نیز افتخار حضور در میانشان را داشتم. دو نفر را نشناختم: دکتر مجاهدی و دکتر حدادزاده!! این دو خیلی تغییر کرده بودند. البته چهره شان از دانشجو به استاد بدل شده بود و از آن رو آنها را نشناختم که هنوز دنبال چهره دانشجویی شان بودم. در جلسه جز یک عکاس مزاحم هیچ نقشی ایفا نکردم و از دیدن این دوستان قدیمی کلی لذت بردم. آنها مثل بچه هایی که اکنون سالها است در زندان اند به جمعی رسیده بودند که انگار میتوانند بدون واهمه از هیچ کسی مثل گذشته بلند بلند بخندند و هم را مسخره کنند و به یکدیگر متلک بگویند. واقعا حال کرده بودند و من از این احساسشان و از این خنده هایشان کیف کرده بودم. اگرچه موضوع جلسه جشن بود اما من در ورای آن فضایی را دیدم که باارزشتر از اصل موضوع بود. این جلسه در واقع بخشی از خود جشن بود. جلسه جدی بود و بسیار مفید و من از آن بسیار راضی بودم. همه حضار به اتفاق برگزاری مراسم را باور کردند و این مهمترین موفقیتش بود. ته دلشان این بود که 69 جماعت میبایست این مراسم را نیز به مانند قبلی هابه بهترین شکل ممکن برگزار کند. آغاز سخن با آقای دکتر میرمحمدی بود و موضوعات توسط آقای دکتر نجفی طرح گردید و دوستان هریک نظراتشان را عنوان کردند که امیدوارم دکتر نجفی توافقات را در سایت قرار دهد


مابقی تصاویر این جلسه را در آلبوم عکسها مشاهده بفرمایید


+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389 و ساعت |
یادم رفت تولد وبلاگمان را تبریک بگویم. چقدر زود یکسال گذشت!! ۲۲ اردیبهشت سالروز تولد وبلاگ ۶۹ بود که خودم هم آنرا فراموش کرده بودم. این وبلاگ مدتهاست برای من نقش یخچال خانه را بازی میکند. همچنانکه هر یک از ما روزی چندین بار به سراغ یخچال میرویم و میبینیم هیچ خوردنی جدیدی به آن اضافه نشده من نیز با وجود آنکه میدانم هیچ خبر جدیدی در آن نیست اما نمیتوانم چند بار به آن سر نزنم...

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه یازدهم خرداد 1389 و ساعت |
۲۳ آذرماه ۱۳۷۱ کلاس ۶۹ بازهم دست بکار شد و مراسم روز زن را در دانشکده احمدآباد برپا داشت. اینک خاطره چندانی از آن روز در ذهن ندارم اما نگاه به این چهره ها مرا به آن زمان بازمیگرداند. شما هم خوب نگاه کنید و چهره ای آشنا را بشمارید.

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه یازدهم خرداد 1389 و ساعت |

نمیدانم چطور شده بود مرا که دور از وادی شعر و ادب بودم را به انجمن فرهنگی و ادبی دانشگاه  خواندند. به هر حال هرچه که بود مثل همه کارهای بی حساب و کتاب دیگر مملکت این انجمن هنوز راه نیفتاده درصدد بر آمد یک شب شعر برگزار کند. آن روزها آنقدر به من سخت گذشت که هرگز فراموششان نمیکنم. چند عکس از آن مراسم را در آلبوم قرار داده ام که میتوانید آنها را ببینید. خاطرات آن روزها را به تدریج خواهم نگاشت اما خوب یادم هست که بزرگترین مشکل ما انجمن اسلامی بود که حاضر نبود هیچ ساختار دانشجویی دیگری را در دانشگاه به رسمیت بشناسد بخصوص آنکه چند دختر و پسر بخواهند بنشینند روبروی هم و نعوذ بالله شعر بخوانند.

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه چهارم خرداد 1389 و ساعت |

استاد : نصف نمره امتحان شفاهي بخش مال حضور و غياب است

حسين : بيا بريم ببينيم چند جلسه غيبت داريم با حسابي كه استاد بهانه كرده فكر كنم اين بخش را بده كار شويم ....

.... بعد از (morning report) رفتيم دنبال رزيدنت سال يك ،  بنده خدا با دفتر حضور و غياب رفت پشت استيشن پرستاري

حسين از داخل يكي از اتاقها رزيدنت سال يك را به بهانه كمك در معاينه صدا زد و او هم با كلي باد در غب غب ! رفت كه به او دانش بياموزد پرستار هم حواسش به كار خود و تهيه دارو هاي (order ) بود ،

( اصلا فكر كنم اصل اين واژه از لرستان باشد كه دوستان لر هم كلاس ما وقتي يك نفرخرده فرمايش ميداد  به او ميگفتند يارو دارد  اورد ميدهد و .....)

 رزيدنت سال يك مسئول حضور و غياب بود و مسئول حفاظت از نصف نمره  ، دفتر حضور و غياب هم مثل تفنگ سربازي ، كه ميگويند ناموس سرباز است

...... امروز كاري پيش آمد كه مجبور شدم بروم سروقت جزوه و كتاب و مدارك قديمي ! ته يك كارتن پر از خاك و غبار! دفتر حضور و غياب بخش ... آنجا بود

به خير گذشت كه آن ترم كلي ازاعضاي كلاس به جرم بي مبالاتي رزيدنت سال يك از درس نيافتادند

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در شنبه یکم خرداد 1389 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM