|
دوستان عزیز آنقدر سرشان گرم بود که متوجه خیلی از حقایق پیرامونشان نشدند. از جمله آنها احساسی بود که در این عکس ثبت شد:
+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389 و ساعت
|
بزرگان اذعان میکردند که به آنها خوش گذشت و اگر خوش نگذشته باشد هم آنرا لاپوشانی میکنند اما انگار به بچه ها واقعا خوش گذشت:
+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389 و ساعت
|
آنشب هرچه به دکتر فرخی گفتیم بیا و مجری شو فایده نکرد و از زیر بار مسئولیت شانه خالی کرد و زد به سیم آخر که نمیتواند. ما که از پس بر نیامدیم اما کار با صدور یک حکم حکومتی فیصله یافت.
+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در پنجشنبه هشتم مهر 1389 و ساعت
|
به نظر شما این سه تا دارند با هم چی میگن؟
+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در یکشنبه چهارم مهر 1389 و ساعت
|
سلام
تازه از شوک برنامه به در آمده ایم!! وقتی قرار شد برنامه را اجرا شود برای اینکه بفهمیم این هم کلاسیهای عزیز تر از جان هنوز هم مثل دوران دانشجوئی سرشان در میکند برای درد سر یا نه ! آمدیم مثلا مظنه کنیم ( همان برانداز کردن نه براندازی کردن ) از این و آن پرسیدیم دیدیم یکی یکی گل از گلشان میشکفد و کلی انرژی دادند و اعلام پشتیبانی همه جانبه!! باز هم ترسیدیم و جلسه کوچکی در یزد خودمان برای همشهریها گرفتیم تا ببینیم از سخن تا عمل پهنای باندشان چقدر است که سرنوشت آنرا شمائی که نوشته های این وبگاه را مینگرید بهتر میدانید پس با قلبی مطمئئن و ضمیری شاد و امیدواربه فضل خدا نشستیم٬ نه!! ایستادیم !!به آنچه در دل دوستان بود وبر زبانشان جاری !! اواخری که به موعد و موعود میرسید جواد ( که ذکر تلاطمش قبلا رفت ) در گوش ما مثل وروره جادو میخواند که حسن خطرناکه ! من پهنای بدنم خوب است اما عمق جیبم مثل دریاچه ارومیه است که تا وسطهایش هم بروی آب به زانویت نمیرسد ! حکایت جواد را من قبلا هم گفتم اما وقت دیدنش حالاست که مرتب از من احوال بدهکاران را میپرسد و ذکر اینکه یک نفر مثلا یک صفر یادش رفته و تومان را ریال خوانده و یا اینکه یکی دیگر اصلا کلا یادش رفته ! موبایلش هم یا در دسترس نیست یا به طور کلی کار دست سید و بقیه ندارد الا ایحال شدیدا تهدید میکنیم که جواد را دریابید ما که از اول هم نبودیم + نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در شنبه سوم مهر 1389 و ساعت
|
وقتی شنیدم قرار است در چهلستون مراسم اجرا کنیم در توهم بودم که این چهلستون یزدیها چه قرابتی با این نام دارد. بعد دیدم که واقعا این ساختمان پر از ستون است اما این کجا و آن کجا.
اول قرار بود چهل میز مجزا و هر میز برای یک خانواده در نظر گرفته شود. شب وقتی آمدیم دیدیم چینندگان میزها هرجور دلشان خواسته میزها را چیده اند و البته آنوقت فهمیدم که چه کار خوبی کرده اند چرا که آقایان بی خیال زن و بچه خودشان شده بودند و همه هوش و حواسشان به رفقا جمع شده بود و اصلا وقتی برای بودن در کنار همسرشان نداشتند. خانمهای مظلومشان هم دسته دسته دور هم نشسته بودند و یک جوری سر خودشان را گرم کرده بودند. شاید هم هرکدام داشتند پشت سر شوهرشان غیبت میکردند و یا بر فرض محال تعریف شوهرشان را میکردند! + نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در پنجشنبه یکم مهر 1389 و ساعت
|
|
|