روز دوم یا همان پنجشنبه هنگامی که داشتیم وارد سالن غذاخوری هتل صفاییه میشدیم پسرکوچولوی دکتر جمال الدینی فریادش به آسمان رفت. من که نه این پسر گل و نه همسر آقای دکتر رو می شناختم سعی کردم آرومش کنم ولی فایده نداشت. همسر آقای دکتر مدام سراغ ایشون رو میگرفت که بالاخره هم پیداش شد و تا دلتون بخواد بیخیال و آروم با موضوع برخورد کرد و داشت برای خانمش تعداد رگها و عصبهای انگشت رو میشمرد و میگفت که انگشت بچه شون به این دلیل و اون دلیل و با این احتمال بلایی سرش نمیاد. دوربینم دستم بود و مثل عکاسهای فضول دلم میخواست یک عکس از هر سه تاشون بگیرم ولی خوم اونقدر ناراحت شدم که دیدم بهتره این لحظه تلخ فراموش بشه اگرچه مطمئن هستم مامان این آقاپسر این حادثه رو هیچ وقت فراموش نمیکنه
+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در یکشنبه شانزدهم آبان 1389 و ساعت
|