تبليغاتX
فارغ التحصیلان پزشکی ورودی 69 یزد - دست نوشته ها
 
می‌دود آسمان
می‌دود ابر
می‌دود دره و می‌دود كوه
می‌دود جنگل سبز انبوه
می‌دود رود
می‌دود نهر
می‌دود دهكده، می‌دود شهر
می‌دود، می‌دود دشت و صحرا
می‌دود موج بی‌تاب دريا
می‌دود خون گلرنگ رگها
می‌دود فكر
می‌دود عمر
می‌دود ، می‌دود ، می‌دود راه
می‌دود موج و مهواره و ماه
می‌دود زندگی ، خواه و ناخواه
من چرا گوشه‌ای می‌نشینم؟

عنوان شعر: در قطار          شاعر: ژاله اصفهانی  

دوستان گرامی رستاخیز طبیعت بر شما و خانواده محترم مبارک باد

+ نوشته شده توسط دکتر سعید تیموری در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 و ساعت |
یادم رفت تولد وبلاگمان را تبریک بگویم. چقدر زود یکسال گذشت!! ۲۲ اردیبهشت سالروز تولد وبلاگ ۶۹ بود که خودم هم آنرا فراموش کرده بودم. این وبلاگ مدتهاست برای من نقش یخچال خانه را بازی میکند. همچنانکه هر یک از ما روزی چندین بار به سراغ یخچال میرویم و میبینیم هیچ خوردنی جدیدی به آن اضافه نشده من نیز با وجود آنکه میدانم هیچ خبر جدیدی در آن نیست اما نمیتوانم چند بار به آن سر نزنم...

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه یازدهم خرداد 1389 و ساعت |
 

لرها اگرچه در بزرگنمایی هر چیزی استادند اما اندر مدح زیباییهای سرزمینشان هرآنچه بگویند دور از واقعیت نگفته اند اما اگر روزی دکتر مصدق گولتان بزند که اینجا یکی از هزاران سبزه زار لرستان است مبادا گول بخورید که صحنه فوق همان ورودی دانشکده پزشکی خودمان در آن بیابان گرم است اما اینک نه از این گلها خبری هست و نه از این سبیلها!

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389 و ساعت |

امروز در اداره با یک زوج جوان مواجه شدم که هر دو رزیدنت بودند. یکی داخلی و یکی رادیولوژی. خانم دکتر بسیار جوان به کانسر مبتلا بود و شکل قرار گرفتن روسری اش حکایت از عوارض شیمی درمانی داشت. اول به یاد خانم دکتر آیدا بهرامی افتادم که همسرش را به همین ترتیب از دست داد و آنگاه به حال خود و در کل پزشک جماعت تاسف خوردم که گمان میکنند بیماریهای دنیا متعلق به دیگران است...

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 و ساعت |
امروز روز خوبی بود. بالاخره پس زنگ زدن به بیش از ۳۰ شماره تلفن توانستم خانم دکتر معصومه داستانپور را در یک مرکز بهداشتی درمانی در شاهین شهر بیابم. البته او گم نشده بود بلکه این ما بودیم که در لاک پر مشگل زندگی خود فرورفته ایم و خود را در بی خبری از او نگاه داشته ایم. دانشجویانی که برای دوستانشان به هر شکلی مایه میگذاشتند اکنون حتی از سرنوشت همکلاسیشان نیز بیخبرند چه رسد به آنکه با او همدردی کرده باشند. او غم جانکاه از دست دادن همسرش را تحمل کرد و هیچ تسلیتی هم نشنید. یادمان باشد که همه ما در قبالش کوتاهی کرده ایم
+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه بیست و دوم دی 1388 و ساعت |

دوران دانشجویی پر بود از خواستگاری هایی که به هیج جا نمی رسید. بعضی از بچه ها متخصص این کار بودند و بعضی اصلا توی باغ تشریف نداشتند. هر وقت اوقات کسی تلخ بود و به اصطلاح دپرس تشریف داشت میفهمیدیم  سرش به سنگ خورده. دوران دانشجویی که تمام شد یکی از دوستان همکلاسی گفت  دوران دانشجویی تنها دوره ای از زندگی است که میتوان هر کاری را با کمترین ضرر انجام داد از جمله خواستگاری!

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه دهم آذر 1388 و ساعت |

بسم الله الرحمن الرحيم
بِاسْمِ اللّهِ الَّذِي لا أَرجو إِلاّ فَضْلَهُ، وَلا أَخْشى إِلاّ عَدْلَهُ، وَلا أَعْتَمِدُ إِلاّ قَوْلَهُ، وَلا أُمْسِكُ إِلاّ بِحَبْلِهِ، بِكَ أَسْتَجِيرُ ياذا العَفْوِ وَالرِّضْوانِ مِنَ الظُّلْمِ وَالعُدْوانِ، .............

 برادران عزيز ( منظور او دانشجويان كلاس 69 بود ) اين ها چه بود كه من خواندم

رضاي ابهت ! بچه درس خون كلاس كه ضيا شاخ در آورده بود وقتي شنيده بود دو بار آناتومي را در تابستان دوره كرده جواب داد دعاي روز يك شنبه . و درست گفت

اما برادران عزيز ! (يادم رفت بنويسم آنروز هيچ خواهري آنجا نبود كه همينش اول باعث تعجب بود )ميدانيد كه دانشگاه محل علم است و تحصيل و ........... خواهران شما( منظور او دخترهاي هم كلاسي بود )  شاكيند از تير نگاهي كه بر جانب ايشان رها ميشود

همهمه بر پا شد در كلاس  و ناگهان اعتراض كه اين چه حرفي است و اين چه سخني است همه بر هم گمان بد خواهند برد اينجا دانشگاه است و شما حق نداريد اين حرفها را بيان كنيد تير نگاه كدام است و ما بناست كه سالها كنار هم درس بخوانيم و اينحرفها چيست كه شما ميزنيد و . . .  

بعدها كه بيشتر با دكتر شريفي مسئول بسيج دانشجويي دانشگاه ورودي 67 از گيلان كه بلافاصله ترم بعد جايش را داد سيد مير محمدي آشنا شدم به روحيات لطيف و مخلصانه اش بيشتر پي بردم بنده خدا به اعتراض هم كلاسيهاي دختر كه پسرهاي كلاس چشم چرانند خواسته بود مثلا ارشادي كند كه كلا بدتر شد ..... 

عجب كلاسي بود . . . .. .

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت |

صداي فرود امدن جزوه بر سر همكلاسي جلويي همه را به بهت و سكوت برد !‌

ض -اگر تو كلاس بيو شيمي هم بودي حرف ميزدي ؟؟

بيشتر از هم كلاسي ها استاد ! هاج و واج كه اين چه حركتي بود كه اين بچه از خود بروز داد ؟

اجنه هم احتمال اين اتفاق را در كلاس ! برابر اتفاقي از جنس بروز جنگ جهاني دوم ميدانستند ، وقتي كه هم كلاسي جلويي  به خود آمد با همان  نگا ه كه تعجب از آن ميريخت جوابش داد

ش - آره تو كلاس بيوشيمي هم حرف ميزنم به شما چه ربطي دارد ؟

ض - به من چه ربطي دارد ؟ بعد از كلاس حاليت ميكنم !!

ش- باشه بعد كلاس منتظريم حاليمان كني

بعد كلاس از قرار معلوم هردو فراموش كرده بودند چه شده حالا چرا من اين خاطره را يادم آمد خدا ميداند

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت |

اگر در قسمت پیوندها در سایت خودمان کلیک کنید عکسهای قدیمی دوستانمان را می بینیم و ناخودآگاه به یاد برنامه های تلویزیونی یادواره شهدای دفاع مقدس میافتیم. چه بهتر بود در کنار تصویر قدیمی، تصاویر جدید ایشان را هم بگذارید تا متوجه گذشت زمان و گذر فرهنگی ایشان بشویم؛ دوستانی که هنوزهم خیلی دوستشان داریم. با گذشت زمان خیلی تفاوت در چهره شان میبینم و به قول شاعر « رنگ رخساره گواهی دهد از سر درون » و اینکه چرا عقایدشان هم تغییر کرده بماند برای یادداشت بعدی

+ نوشته شده توسط دکتر سعید تیموری در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 و ساعت |

در آن اولین نشست دوستان یکی از نکات قابل توجه آن بود که یکی از همکلاسیهایمان که حدود ده سال است در تهران ساکن است و به قولی لحجه دورگه هم پیدا نموده از خوردن شام ( پیتزای مخصوص) طفره رفت و وقتی به ایشان اصرار کردیم، گفت من و خانواده ام در طول این سالها هیچگاه فست فود نخورده ایم و هنوز همان غذای سنتی یزدمان را میخوریم. آفرین به این اصولگرا!؛ و این فرد کسی نبود جز آن مرد سرسخت با اصطلاح معروفش« کلخنه»!! که در طی مدت تحصیل همگی با وی برخورد داشته اید، خودتان حدس بزنید؟!

+ نوشته شده توسط دکتر سعید تیموری در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 و ساعت |
اگر به عکسهای موجود در سایت به دقت نگاه کنیدمی بینید که در اول نشست فارغ التحصیلان ۶۹ یزد در خیابان فاطمی تهران کسی که کارگردان و تهیه کننده اصلی مراسم بود و تمامی زحمات آن را متقبل شده بود به جز در انتهای یک عکس جایی ندارد. شاید علت آن این باشد که در آن شب رویایی از بس دوستان ذوق زده شده بودند میزبان اصلی را از یاد بردند. به قول شاعر: چون به گل رسیدم بوی گلم چنان مستم نمود که دامن از دستم برفت؟!
+ نوشته شده توسط دکتر سعید تیموری در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 و ساعت |
فکر میکنم یکی از سخت ترین کارها عبارت است طرح تقاضای ارسال یک عکس دیجیتالی برای درج در سایت. حقیقتش دیگه کار به التماس کشیده ولی بازهم فایده ای نداره!

یه بار خدای نکرده فکر نکنید عکس دوستانی که در وبلاگ هست توسط خودشون ارسال شده. به جز خانم دکتر دهقانی بقیه عکسها رو خودم ازشون برداشتم و فکر میکنم زحمت سفر کردن و عکس برداشتن کمتر از چندین بار پیغام دادن باشه

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در جمعه نوزدهم تیر 1388 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM