تبليغاتX
فارغ التحصیلان پزشکی ورودی 69 یزد - خاطرات
 

یکی از شانس های ما این بود که یزد شهر دوچرخه بود و رفتن به دانشگاه با دوچرخه موجب تمسخر دیگران نمیشد. این باعث شد من و جند همکلاسی دیگر هم بتوانیم وسیله نقلیه مستقلی داشته باشیم و تازه کلی هم پز بدهیم!. دوچرخه من که در تهران به دوچرخه لحاف دوزها معروف است من را از دست مینی بوسهای دانشگاه نجات میداد و این یک نعمت بزرگ محسوب میشد. این زبان بسته که گاه به اندازه یک وانت بار رویش میگذاشتیم از کلاس پنجم دبستان تا پایان دوره پزشکی در خدمت من بود. این عکس مربوط است به درخت کنار در ورودی احمد آباد.

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در شنبه پانزدهم مرداد 1390 و ساعت |

به عنوان یه عکاس که علی رغم خواست دخترهای کم روی کلاس با پررویی ازشون عکس گرفت ! عکس سرگروه دخترهای کلاس را اول تو وبلاگ منتشر میکنم تا بشه عکس بقیه همکلاسیها رو گذاشت. خدا به من رحم کنه! خودم که رحم نکردم !

یادش به خیر! چقدر باهم دعوا کردیم!! سر هر چیزی ! از انتخابات گرفته تا برنامه های فوق برنامه ! اما خدائیش بین دخترهای کلاس یک نفر هم خائن وجود نداشت ٬ اما تا دلت بخواد کلی از این آقا پسرهای کلاس برای حفظ منافع خانمها به جامعه ذکور خیانت میکردن!!

 

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390 و ساعت |
این دو تا آقا که هرکدامشان برای خودشان سری بودند ایده آرم ۶۹ را پروراندند. آنها کلی از کارهای گرافیکی جلد جزوات را هم انجام دادند. قلم دکتر حجازی گاه در برد آزاد هم رویت میشد. تعریف خرابکاریهای هرکدامشان که یک مثنوی است را به حسن واگذار میکنم

 

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در جمعه دوم اردیبهشت 1390 و ساعت |

آقای ذاکری! شما تا حالا دو جلسه غیبت داشته اید و اگر یک غیبت دیگر داشته باشید واحدتان حذف خواهد شد!  این تذکر توسط خانم دکتر مدرس درحالی به من داده شد که داشتم در راه پله مثل فشنگ از جلو چشمانش میگریختم. اول چند تا شاخ در آوردم که چطور بعد از یکی دو جلسه حاضر شدن در کلاس فامیل مرا و تعداد غیبتهایم را به خاطر سپرده و دوم همانوقت تصمیم گرفتم باز هم غیبت کنم تا درسم حذف شود زیرا وقت حذف و اضافه گذشته بود. واحد داشتن با خانم دکتر به این معنی بود که باید فقط زبان میخواندیم و از همین رو بود که کله گنده های کلاس هم رفتند و زبان را حذف کردند. با این اطمینان که زبان خود بخود حذف خواهد شد زمان گذشت. یکبار رفتم آموزش و کارنامه غیبتهای خود را نشان دادم و دیدم که واویلا! خبری از حذف نیست و باید در امتحان شرکت کرد. این زن آهنین نیز صدم به صدم همه خلافهایم را ثبت کرده بود و از نمره ام کاسته بود. امتحان دادن همان و افتادن با نمره ۰۴/۹ همان!! از آنجا که من انگلیسی ام خوب بود شاخ همه سبز شد. شاید بخاطر همین سرسختی اش بود که اینهمه محبوب و دوست داشتنی بود. همکلاسی ها زمانی به نازک دلی اش پی بردند که بغضش را در هنگام فوت دکتر نجفی دیدند.

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در دوشنبه نهم اسفند 1389 و ساعت |
این آقای خیلی جوان  را که  قیافه جدی آنوقتهایش خیلی فرق میکند با خنده های الانش !! متعلق است به صاحب عطسه های بزرگ که لرزه بر تن ورودیهای بعدی میانداخت و اصلا همین لرزه ها بود که سقف ساختمان بغلی را فرو ریخت !  متخصص حل جدول مقابل روی اساتید ! که گاهی حضور در کلاسهایشان فقط بهانه ای برای حل جدول و چرت زدن بود  ( منظور موقعی است که استاد در حال تدریس بود و ایشان هم ردیف دوم نشسته بود) 

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه سی ام شهریور 1389 و ساعت |
یادش به خیر گه گاه برای دعای کمیل میرفتیم حظیره بر سر آرامگاه شهید صدوقی موسس دانشگاهمون. حالا که به قیافه هامون نگاه میکنم کلی خندم میگیره. این عکس در ۲۳/۳/۱۳۷۰ گرفته شده

از راست به چپ:

ذاکری- تقی پور- مصدق- امرایی-فاضل- حجازی-صفی خانی-تقوی-رضایی اعلم-امینی

نشسته: ابراهیمی

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در دوشنبه هشتم شهریور 1389 و ساعت |
حدس بزنید این نوشته کیست؟

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389 و ساعت |
سالن خوابگاه  که به درخواست دانشجویان به کتابخانه تبدیل شده بود عاری از میز و صندلی بود و جز یک موکت خشن جهیزیه ای نداشت. دانشجویان بینوا نیز که میخواستند قدری بر رفاه خود بیفزایند بالشی به همراه می آوردند. ماحصل آوردن بالش نیز به خواب رفتن بود و پیدا شدن سر و کله یک دانشجوی ناقلا به همراه یک پیاله پول خرد که فورا عریضه ای مینوشت مبنی بر آنکه: ....بچه دارم و بیمارم و.....صاحبخانه مرا از خانه بیرون کرده و........فلذا به من حقیر مسکین کمک کنید!! و سرانجام من به عنوان عکاس به صحنه دعوت میشدم. بیگناه زیر را میشناسید؟

 

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389 و ساعت |
۲۳ آذرماه ۱۳۷۱ کلاس ۶۹ بازهم دست بکار شد و مراسم روز زن را در دانشکده احمدآباد برپا داشت. اینک خاطره چندانی از آن روز در ذهن ندارم اما نگاه به این چهره ها مرا به آن زمان بازمیگرداند. شما هم خوب نگاه کنید و چهره ای آشنا را بشمارید.

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه یازدهم خرداد 1389 و ساعت |

نمیدانم چطور شده بود مرا که دور از وادی شعر و ادب بودم را به انجمن فرهنگی و ادبی دانشگاه  خواندند. به هر حال هرچه که بود مثل همه کارهای بی حساب و کتاب دیگر مملکت این انجمن هنوز راه نیفتاده درصدد بر آمد یک شب شعر برگزار کند. آن روزها آنقدر به من سخت گذشت که هرگز فراموششان نمیکنم. چند عکس از آن مراسم را در آلبوم قرار داده ام که میتوانید آنها را ببینید. خاطرات آن روزها را به تدریج خواهم نگاشت اما خوب یادم هست که بزرگترین مشکل ما انجمن اسلامی بود که حاضر نبود هیچ ساختار دانشجویی دیگری را در دانشگاه به رسمیت بشناسد بخصوص آنکه چند دختر و پسر بخواهند بنشینند روبروی هم و نعوذ بالله شعر بخوانند.

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه چهارم خرداد 1389 و ساعت |

عبدالعلی زارع- حسین رحیمی نسب-علی صالحی- جواد وطنی-استاد تفضلی-سیدجلیل میرمحمدی

این اتاق را همه مان دوست داشتیم  و نیز بویی را که همیشه در آن به مشام میرسید. این بو بوی یار بود و بوی عشق. خداوند رحمت کند او را که همه وجودش را نثار دانشجویانش کرد.

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389 و ساعت |

یادتون میاد پنجره کتابخانه دانشکده را که خانم بینهایت مهربان و دلسوزی پشت آن نشسته بود؟ خانم گلستان که محبتش در اوج بود این پنجره را به دوست داشتی ترین پنجره دانشکده تبدیل کرده بود

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389 و ساعت |

آیا این اتاق دلهره آور را بیاد میآورید؟ خانمها اعتراف کنن که کدومشون موقع امتحان شفاهی داخلی  پشت این در گریه کردن؟

روز معلم را در بخش قلب جشن گرفته بودیم و به بهترین اساتیدی که هرگز فراموششان نمیکنیم با ترس و لرز این روز را تبریک گفتیم. آن روز بیاد ماندنی دکتر لطفی زحمت تعارف کردن شیرینی دانمارکی را کشید. افسوس که دست روزگار جناب آقای دکتر متفکر را از ما جدا کرد. روحش شاد و یادش گرامی باد.

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389 و ساعت |

جواد فرخی- داوود امینی- ضیاء الدین حجازی - ناصر ایروانی منش - احمد امرایی

اوج خوشبختی دوران دانشجویی ما در این خانه سپری شد. همان خانه ای که بلندگوی مسجد ملاباشی پنجره هایش را نشانه رفته بود. همه زندگی ما همین دو تا روفرشی بود که در زمستانها به علت سردی کف زمین آنقدر نمناک میشد که  وقتی اتو روی آن میگذاشتیم بخار از آن برمی خاست. شاهانه ترین غذای ما بادمجان بود  و همه جهیزیه مان همین چند کاسه و قابلمه. ما واقعا خوشبخت بودیم و این را با همه وجودمان حس میکردیم و از آن لذت میبردیم....

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در دوشنبه سی ام فروردین 1389 و ساعت |

دو سال هر روز در این کوچه های زیبا و تنها گذر کردیم. مرغ و خروس و گاو گوسفندهای ده هم با قیافه هایمان آشنا شده بودند. سرمای زمستان و گرمای تابستان اگرچه طاقت فرسا بود اما گذر روزانه از این راه هرگز ما را خسته نکرد. (ناگفته نماند که دکتر امرایی هرگاه با دوچرخه من از این کوچه عبور میکرد به درون این جوی می افتاد و با غرغر فراوان و لعن و نفرین به همه جوی های دنیا و تیغهای روییده در آنها با خانه بازمیگشت!!)

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389 و ساعت |

آقای دکتر امامیان در نظر نگاشته شده شان درخواست تعمیم وبلاگ به سایر ورودیها را داشتند اما خبر ندارند که ما خود مدتها است به عجز افتاده و دستهایمان را به علامت تسلیم بالا برده ایم. از سر دوستی درآمدیم که بی فایده بود و به ناچار از سر تهدید برآمدیم! به جای عکس قدرقدرت ترین خانم کلاس عکس سیب گذاشتیم و فایده نکرد و به جای عکس یکی دیگر از آقایان کلاس عکس خربزه نهادیم و اثر نداشت....

بگذریم... برخی از ورودیهای پیش از ما و نیز پس از ما به اندازه ای در زندگی دانشگاهیمان حضور داشتند که هرگز نمیتوان از خود جدایشان کرد بویژه همه آنانی که در جوار دانشکده احمدآباد به یک خانواده گرم بدل شده بودند.

بیابانهای احمدآباد/ ۱۳۷۳/ از راست به چپ:

دکتر محمدحسن امامیان- دکتر ناصر ایروانی منش- دکتر سیروس وجدانیان- استاد منصور خسروی و فرزندانش

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389 و ساعت |
 

این بادگیر مسجد احمدآباد ملاباشی است که من و دیگر دوستان مدتها مهمانش بودیم و خانه ای در جوار این مسجد  اجاره کرده بودیم. بلندگویی را که ملاحظه میفرمایید مستقیما پنجره اتاق ما را نشانه رفته بود و روضه ها را به خورد ما میداد. یک روز که داوود از امام جماعت مسجد خواست صدای بلندگو را کم کنند یکی از نمازگزاران معترض شد که مادربزرگ من میخواهد زیر کرسی روضه حضرت ابوالفضل گوش کند!!!

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389 و ساعت |
یک روز صبح که به دانشگاه آمدیم با یک چاله بسیار عمیق در جلو نمازخانه مواجه شدیم که یک درخت را بلعیده بود. این چاله که به دنبال فرونشستن یک چاه قنات بوجود آمده بود چندین کامیون خاک برای دانشگاه خرج برداشت.  

قابل توجه مسئولان فنی دانشگاه:

اگر به عکس گوگل نگاهی بکنیم میبینیم که بر اساس پیش بینی مسیر قنات و فاصله چاهها میبایست در مسیر زرد رنگ چهار چاه وجود داشته باشد که اگر در گذشته فرنریخته است ممکن است خدانکرده کار دست کسی بدهد....

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در چهارشنبه یازدهم فروردین 1389 و ساعت |

یادتون هست وقتی خبرنامه انگلیسی 69 منتشر شد چه الم شنگه ای راه افتاد؟

انجمن اسلامی: ذاکری! بیا این رو برامون بخون ببینیم چی نوشتی!

دکتر کاظمینی: فعالیت های فوق برنامه میبایست هدفمند باشه.

دکتر رفعتی: تو خبرنامه تون بنویسین که بچه های 69 تو امتحان تقلب میکنن!

دخترها: در این خبرنامه به خانمها توهین شده در صورتیکه اونها اگر مجله نمیخونن نمره هاشون که بهتره!

ذوالفقاری: این کار باعث از بین رفتن زبان فارسی میشه!

..............

 

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388 و ساعت |
آن روزها در یزد یک دانشجوی مجرد  مجرم شناخته میشد و اگر چند تاشون (بخصوص از نوع شهرستانی)قرار بود یک جا جمع شده و خانه ای اجاره کنند صاحبخانه میبایست یا آدم خیلی پول دوستی میبود و یا خانه اش آنقدر داغون بود که کس دیگری آن را اجاره نمیکرد. خلاصه ما هم با کلی بدبختی خانه ای اجاره کردیم که اگر سر دانشجوهای امروزی را ببرند حاضر نیستند در آن زندگی کنند

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه ششم بهمن 1388 و ساعت |

من که همیشه دست و پا شکسته به کلاس میرفتم با وجود آنکه ژنتیک را پاس کرده بودم ۲ مرتبه در طی دو ترم دیگر سر کلاس ژنتیک آقای دکتر قیاسوند حاضر شدم. البته راستش را بخواهید هیچ یاد نگرفتم و جذابیتی که حقیر درس گریز را به این کلاس کشانید روش بسیار جذاب استادش بود. آنوقت دلم میسوخت که در شهرهای بزرگ انسانهای بزرگی را توان دید که در شهرهای کوچک نمیتوان

 

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در شنبه بیست و ششم دی 1388 و ساعت |

وقتی داشتیم از سرمای زمستان سرد سال 69 منجمد میشدیم، آقا وحید ذوالفقاری و پدر بزرگوارش با چند گالن نفت به دادمان رسیدند. این مهربانی شان خیلی چسبید و احساس فلک زدگی در یک شهر غریب را کمی از وجودمان زدود. با وجود آنکه هنوز ترم اول بودیم و توقعی وجود نداشت که بچه های یزدی با ما ارتباطی نزدیک برقرار کنند اما چند نفرشان از همان آغاز الفتی جاودانه را بنا نهادند.

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در شنبه دوازدهم دی 1388 و ساعت |

ترم اول آنهنگام که سرمای سوزناک کویر حالمون رو جا آورد فهمیدیم  نفت چیز خوبی است. آن وقتها نفت سهمیه ای بود و ما محروم از آن. در اتاقی که هر چهارطرفش در و پنجره فلزی داشت و دمای آن معادل دمای حیاط بود چهار کپه در چهارگوشه اتاق به چشم میخورد که جلوی هر توده یک کتاب پهن شده بود. هریک از هم اتاقی ها کل لحاف و تشکشان را روی خودشان انداخته بودند و مثل یک لاک پشت فقط سرشان را از یک روزنه بیرون میاوردند تا کتاب را ببینند. وقتی کارد به استخوان میرسید ورزش کردن بهترین راه گرم شدن بود....

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه هشتم دی 1388 و ساعت |

به همه شما تبريك ميگويم و اميدوارم نيكبخت باشيد! انگشت اشاره را به منتها اليه سمت راست سالن نشانه رفت و گفت : آن گوشه هم ليلي ومجنون نشسته اند !راستي چرا بقيه شما خانمهايتان را نياورده ايد؟ اشاره استاد ميرغني زاده به ايرواني منش بود و همسرش كه گوشه سالن نشسته بودند 

 در اين جشن ازدواج 69 بعد تابستان 72 فقط آنها مجردي نيامده بودند

دامادها وفائي نسب – فرخي – نجفي – ایروانی منش ( داماد ۶۹) – شامحمدي – وطني - .. بدون همسران !

ماندگارترین بخش برنامه پذیرائی بود و جلو سالن میزی پر از شیرینی و میوه و ... با یک دلیل مشخص! مسئول پذیرائی از لرستان بود

 تابستانها فرصت خوبي بود براي همه كار حتي ازدواج  

عکسهای مراسم  

 

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 و ساعت |

دوستان ۶۹ گویا به بیماری برگزاری مراسم مبتلا شده بودند و هیچ مناسبتی را جا نمی گذاشتند. برای هرکاری هم آنقدر انرژی صرف میکردند که بهتر از آنها کسی قادر به انجامش نبود. از جمله اینها گردهمایی بسیج بود که اینک تنها برشور آن در اختیار من است.

 

 

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه دهم آذر 1388 و ساعت |
برد آزاد دانشکده داستان مفصلی داره که بایست دکتر جواد فرخی ازش یه رمان بنویسه. ورود دکتر فرخی و تفکر بلندش و فضای نیمه مناسبی که اون موقع بوجود اومده بود باعث شد برد آزاد انجمن اسلامی با مدیریت دکتر فرخی افتتاح بشه.  دکتر طرهانی که همه کاره انجمن حساب میشد با قدرتی که داشت راه افتتاح این برد رو باز کرد و بدین ترتیب الم شنگه جدیدی توی دانشگاه راه افتاد. برد تبدیل شد به زبون دانشجوهایی که نه هیچ راه دیگه ای برای ابراز عقایدشون وجود داشت و نه اصلا ابراز عقیده رو بلد بودن. برد آزاد اغاز راهی بود که به همه یاد میداد میشه حرف هم زد و میشه هر بار بهتر از قبل حرف زد. 

از اولین مطالبی که توی برد زده شد چرخه قربس(همون چرخه کربس خودمون) بود که توسط دکتر رامین خدابنده لو تهیه و توسط من بازنویسی شد. شاید دلیل به مضحکه گرفتن این چرخه اون همه اسم دور و درازی بود که حفظ کردنشون رو به کار حضرت فیل تبدیل میکرد. البته شاید حالا این چرخه و عباراتش خیلی بیمزه باشه ولی اون موقع برای ما که تونسته بودیم این چرخه لعنتی رو حسابی مسخره کنیم خیلی با مزه بود.

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در جمعه دهم مهر 1388 و ساعت |
من عاشق صنعت و بخصوص الکترونیک و کامپیوتر بودم. کامپیوتر اون موقع فقط مختص بچه پولدارها بود و من که جزء اونها نبودم با کتاب خوندن اطلاعات خودم رو در این حیطه کامل میکردم. وقتی میدیدم بچه هایی که دارن از دانشگاه بیرون میرن ولی معذرت میخوام یه قاز هم از کامپیوتر نمیدونن خیلی حرص میخوردم. یه همین جهت تصمیم گرفتم توی پاویون آقایون و خانمها و رزیدنتها سه تا اتاق مختص کامپیوتر جور کنم که بچه ها تو اوقات فراقتشون به این ابزار جدید ور برن و ترسشون بریزه!! مدیر بیمارستان رهنمون  اون موقع خیلی به من کمک کرد اما مشکل اصلی حالا خود کامپیوتر بود. نتیجه چندین جلسه با آقای دکتر وحیدی( معاونت پژوهشی وقت) و آقای دکتر بشارتی( ریاست وقت) این بود که بالاخره قرار شد یک دستگاه کامپیوتر خریداری بشه. اون کامپیوتر خریداری شد و یکراست به انبار منتقل شد و این داستان اونقدر طول کشید که درس من تموم شد......

 میدونم که خود این نامه دیگه لطفی نداره اما مهر و امضاهای روی نامه یاد آور کلی خاطره از رزیدنتها و بچه های اون موقع است!

 

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت |
وقتی قرار بود وارد دوره بالینی بشویم اداره آموزش برامون کارتهای سینه تهیه کرد که به هیچ وجه من الوجوه روی سینه بند نمیشد. از همه خنده دارتر سنجاق قفلی بزرگش بود که به درد لحاف میخورد تا کارت سینه. البته ما هم که کلا از نظم و انضباط بدمون میومد اشکالات اون رو بهونه میکردیم و هیچ وقت کارت رو روی جیب روپوشمون آویزون نمیکردیم. شاید هیچ وقت دوست نداشتیم بیمارانمون ما رو به چشم دانشجو -یعنی همون چیزی که بودیم- نگاه کنن 

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت |
هیچ یادتون هست اولین خبرنامه کلاس چه بلم بشویی در دانشگاه راه انداخت؟ این ایده آقای دکتر تیموری بود و مطالب اون هم توسط خوشون نوشته شد. در زمانی که نشریه دانشجویی اصلا معنایی نداشت یک چنین اقدامی فراتر از سطح دانشگاهمون بود. زمانیکه این خبر نامه منتشر شد اولین مطلبی که ذهن خیلی ها رو درگیر کرد این بود که ممکنه خیلی چیزهای دیگه رو هم توی خبر نامه بنویسن. خلاصه چاپ اون تلنگری بود به همه روسا و همین محافظه کاری فضای اون موقع دانشگاه باعث شد موضوع خیلی مهمتر از اونی که بود  جلوه کنه.

یادم هست بعد از امتحان فیزیولوژی آقای دکتر رفعتی که خبرنامه رو خیلی جدی گرفته بود گفت که حتما تو خبرنامه تون بنویسین: دانشجوهای ۶۹ در امتحان تقلب هم میکنن!!

شورای کلاس پس از چاپ این خبرنامه یک جلسه اضطراری تشکیل داد و من رو درست و حسابی محاکمه کرد و کلی اما و اگر جلوی پای من گذاشت.

 

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت |
این عکس در آذرماه ۱۳۷۱ و در آزمایشگاه بافت شناسی برداشته شده است.

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در جمعه نوزدهم تیر 1388 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM