
یکی از شانس های ما این بود که یزد شهر دوچرخه بود و رفتن به دانشگاه با دوچرخه موجب تمسخر دیگران نمیشد. این باعث شد من و جند همکلاسی دیگر هم بتوانیم وسیله نقلیه مستقلی داشته باشیم و تازه کلی هم پز بدهیم!. دوچرخه من که در تهران به دوچرخه لحاف دوزها معروف است من را از دست مینی بوسهای دانشگاه نجات میداد و این یک نعمت بزرگ محسوب میشد. این زبان بسته که گاه به اندازه یک وانت بار رویش میگذاشتیم از کلاس پنجم دبستان تا پایان دوره پزشکی در خدمت من بود. این عکس مربوط است به درخت کنار در ورودی احمد آباد.
































