خنده همان خنده
نگاه همان نیم نگاه
و حرفهای آخر جمله اش را که با ته لهجه اش میکشید
نگفت برای چه کاری آمده یزد ؟ من هم نپرسیدم
با همسرش آمده بود ! بدون بچه ! از قرار معلوم هنوز بچه ای دست و پا نکرده بود ! لابد درس و مشق و کار و تهران شلوغ و حساب و کتاب و دردسر همه باهم فعلا برایش اینگونه بهتر بود
هرچه اصرار به جلوس باز شاهی بر سریر همایونی کردم افاقه نکرد و رفت مهمانسرا ! فردای آنروز هم انگار که آتشی بر کف دست گرفته باشد نزدیک ظهر آمد و به رسم رفاقت با کیسه ای سوغات از شهر که نفهمیدم اول رفته دیار خودشان یا از همان بین راه تهران یزد از همین نائین .....
نشستیم به گل گفتن و شنفتن
انگار برقش گرفته باشد ناگهان دستی به داخل کیسه برد و با خجالتی مخصوص خود او تکه کاغذی را ربود
رفیق خجالتی انگار یادش رفته بود که فاکتور داخل کیسه مانده
به اتفاق رفتیم برای خدا حافظی از همسر که همراهش آمده بود و لابد رفیق ما نخواسته بود که نمک گیر شود
به همسر او هم اصرار کردم که بی فایده بود
دوستان ما همین گونه اند ! کاری هم نمیشود کرد ! ما که راضی هستیم
راستش را بخواهید این قدر را نوشتم که داریوش غر نزند چرا ترک نوشتن کرده ای و هربار به اجباری زیارت روی مبارک ایشان نصیب میشود فکر و ذکری جز این ندارد که بنویس که اینجا بی نوشته مثل انبار بی بنه میماند

