....... چندان تناوري و بلند
كه به هنگام تماشا
كلاه از سر كودك عقل مي افتد
نزديك بود از سكوي جلو كلاس بيافتد پائين ! بي اختيار و ناگهان همه كلاس به سمت جلو نيم خيز شدند وقتي نگاهش از آسمان بالاي سرش كه سقفي بيشتر نبود و به آن اشاره ميكرد با قدمي به جلو، ناگهان به زير آمد!
.... واقعا نزديك بود كلاه خيال از سرش سقوط كند
و با دستانش درختي را تصوير كرد ....
هيچ شاخه اي نيست
كه شكوفه سرخ ندارد
و اگر ندارد
شاخه نيست
هيزمي است ناروا بر درخت مانده
بي شك با همه اساتيد فرق داشت و تا كنون هم مثلش را تجربه نكرده ايم زيركانه خود را فرزند آخوند ميخواند و ما آخرش نفهميديم اين براي او افتخار است يا موضوعي براي آنكه نكته هاي نغز اعتراض محترمانه خود را بيان كند . هنوز مجرد بود و به قد و بالايش نميخورد از درس او فقط خاطرات استادش مانده و fc كه دو شاخه بود هم كلاسيها كلي تلاش كردند كه به عقد يك استاد درآورندش و حريف نشدند مدتي پيش او را با پسرش كه بسيار هم مودب بود در امام زاده عبدالله بافق ديدم بر سر خاك پدرش رفتيم كه از اهالي علم بود و عمويش كه روزگاري بافق بود و مير غني زاده و حاجي قنبر پاسدار با آن ريش بلند و معروفش ( اين تكه اش را گذاشتم براي يزديهايي كه او را ميشناسند )
پايان سخن
پايان من است
تو انتها نداري...

