وقتی داشتیم از سرمای زمستان سرد سال 69 منجمد میشدیم، آقا وحید ذوالفقاری و پدر بزرگوارش با چند گالن نفت به دادمان رسیدند. این مهربانی شان خیلی چسبید و احساس فلک زدگی در یک شهر غریب را کمی از وجودمان زدود. با وجود آنکه هنوز ترم اول بودیم و توقعی وجود نداشت که بچه های یزدی با ما ارتباطی نزدیک برقرار کنند اما چند نفرشان از همان آغاز الفتی جاودانه را بنا نهادند.
+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در شنبه دوازدهم دی 1388 و ساعت
|

