سالن خوابگاه که به درخواست دانشجویان به کتابخانه تبدیل شده بود عاری از میز و صندلی بود و جز یک موکت خشن جهیزیه ای نداشت. دانشجویان بینوا نیز که میخواستند قدری بر رفاه خود بیفزایند بالشی به همراه می آوردند. ماحصل آوردن بالش نیز به خواب رفتن بود و پیدا شدن سر و کله یک دانشجوی ناقلا به همراه یک پیاله پول خرد که فورا عریضه ای مینوشت مبنی بر آنکه: ....بچه دارم و بیمارم و.....صاحبخانه مرا از خانه بیرون کرده و........فلذا به من حقیر مسکین کمک کنید!! و سرانجام من به عنوان عکاس به صحنه دعوت میشدم. بیگناه زیر را میشناسید؟

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389 و ساعت
|

