<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>فارغ التحصیلان پزشکی ورودی 69 یزد</title>
<link>http://1369yazd.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 09 May 2012 22:01:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پدر بزرگها</title>
<link>http://1369yazd.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>سلام 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امسال سال خوبی است &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سالی که نکوست از بهارش پیداست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و به قول پدر بزرگ : ماستی هم که ترش است از تغارش پیداست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان که اینجا نشسته ام داریوش و دخترش آوا که تا یک ساعت دیگر جوجه اردک بیچاره اش را دچار ضایعه نخاعی خواهد کرد ٬ هم هستند ٬ دختر داریوش بر خلاف دختر جواد هنوز خیلی مانده تا از پدرش  بالا بزند ! دختر داریوش خیلی دیر پدر و مادرش را پیداکرده برای همین بر خلاف دختر دکتر مسعودی که آنوقتها ما که کلاس اول بودیم او هم بود ٬دختر داریوش هنوز کلاس اولش دو سه سال دیگر است البته مثل دکتر مسعودی در کلاس ما بیشمارند !  مهر نهاد و جلالیان و رفیعیان و عرب زاده و وفائی و ... بقیه ای که اگر الان سراغشان را بگیری دیگر کارشان از بابا بودن گذشته و شده اند بابزرگ !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بابابزرگ مسعودی ! بابا بزرگ میرمحمدی ! بابابزرگ مهرنهاد ! بابا بزرگ منتظری  ! بابابزرگ جلالیان البته شاید نصف اینها که نوشته ام آنقدر بزرگ هستند که بابا بزرگ باشند شاید بچه هایشان هنوز تصمیم نگرفته اند که دوره بعد که ما نشستی گرفتیم دور هم بودنمان بشود کلاس پدر بزرگها و البته مادر بزرگهایش که هنوز کمی زود است &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه این کندی حرکت در رشد و زاد و ولد ۶۹ ایها هم بر میگردد به تفکرات امثال داریوش که سنش سن پدر بزرگ است و دخترش هم سن نوه همکلاسی بغل دستی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوشبختانه هرچه اینها کم کاری کنند جواد وطنی و حسین رحیمی و سید میر محمدی و منتظری و کلا اکثریت ۶۹ ایها تابع نظریات کنترل جمعیت نیستند و این خیلی خوب است ! آدمهای از جنس این کلاس نسلشان کره زمین را بگیرد خوب است ! نکند در عین بی نظمی دنیا به سرانجامی برسد  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 May 2012 22:01:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>najafi</dc:creator>
<guid>http://1369yazd.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز معلم</title>
<link>http://1369yazd.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز قبل &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک روز بعد از ۱۲ اردیبهشت که ما همه به عنوان روز معلم میشناسیم و اگر یادتان باشد برای بخش اطفال کلی برنامه ریزی کردیم و شاخه های گل خریدیم و ذوق نطق ما هم برای خیلی از دوستان از همانجا لو رفت که نوشتیم و گلها را به اساتید هدیه کردیم !! و در آخر متهم به پاچه خواری شدیم ! هر چند بیخیال تهمت و افترا ! دو سه نمره اش عشق است  که از بابت همین قصه نصیب همه دوستان شد و ما هم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الغرض &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جعبه نظرات تلفن همراه را که روز بعد از دوازده اردیبهشت دید میزدم این آقا سعید که فکر کنم شادی روزهای پایانی دوره در زیر پوستش دویده بود نظر گذاشته بود که روز معلم بر شما که شیطان را درس میدهید مبارک باشد &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نظرم موضوع قلقلکی بود که میتوانست عضلات لواتور لبی سوپریور خیلیها که این روزها لب و لوچه اشان آویزان است را به کار اندازد ! برای همین پیامک سعید را برای اکثر دوستان فرستادم از ۶۹ ای تا غیر آن ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جالبتر از ارسال پیامک شارژ موبایل بود که تا ساعتی بعد از بس که یا زنگ خورد یا اعلام پیامک نوازش از دوستان را دریافت میکرد طاقت نیاورد و ته کشید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه دوستان به لطف خودشان بنده را نوازش کرده بودند که ! ای داد بیداد ! حسن جان تو در کلاس ما سرآمد همه شاگردکان شیطان بودی . نمیدانم ! :  که ما شرم از استادی تو داریم و : اگر تو نبودی ما به مقام معلمی نمیرسیدیم و ......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اینکه مرا به شیطنت بخوانند ابائی نیست ! مانده ام چگونه همه خود را به استادی شیطان قبول دارند &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 May 2012 23:26:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>najafi</dc:creator>
<guid>http://1369yazd.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جلسه دفاع</title>
<link>http://1369yazd.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; عصر روز گذشته یکی از روزهای خیلی خوب من و همسرم  بود. به جلسه دفاع پایان نامه دکتر تیموری دعوت شده بودیم و تا دلتان بخواهد کیف کردیم. هم از پایان نامه پرزحمت و جالب دکتر تیموری و هم از گروه بسیار عالی و دوست داشتنی طب کار دانشگاه تهران. اگرچه دکتر استرس عظمایی را متحمل شده بود اما از آنجایی که او نمیتواند هیچ کاری را بد انجام دهد سرافرازانه تمامش کرد و نفس راحتی کشید...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;https://lh6.googleusercontent.com/-q2DN3EdvjxE/T6ATtNrNlkI/AAAAAAAAC_0/2yXeHFd8EYY/s640/IMG_11612.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;https://lh6.googleusercontent.com/-oJZ1FFrP5QQ/T6AUR2Gqg0I/AAAAAAAADAA/NhYY9KB5028/s640/IMG_11636.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 May 2012 21:31:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1369yazd</dc:creator>
<guid>http://1369yazd.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این جواد ! آن جواد</title>
<link>http://1369yazd.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز با خانواده  قم بودیم و رفتيم که برسيم محلات ! با تاخیر رفتیم و نشد که سر وقت برسیم ! ميخوردیم به شب ! از ميانه راه سراغ دكتر جواد فرخي را گرفتيم و رفتيم اراك ، اراك اين روزها فرق چنداني با قبلترها نداشت جز شلوغي بيشتر و خيابانهاي تنگ و ترش ! از زمان معمول ديرتر رسيديم ، مثل هميشه كه تاخير جزء ذات امثال ماست ! الان هم كه نشسته ام براي نوشتن ٬ باعث آن همين دكتر جواد شد البته نه دكتر جواد وطني كه آخرين نفري بود كه وقتي مطمئن شد همه حساب و كتاب جشن را تسويه كرده اند او هم دلش آمد و دست به جيب كرد ! آن هم يك سالي بعد از برنامه  ! دكتر جواد ميگويد البته نه آن دكتر جواد وطني ، همين دكتر جواد فرخي ! که هرچند هردو شباهتهاي زيادي را عليرغم تفاوتهاي بسيارشان دارند اما منظور امروز ما اين دكتر جواد فرخي است ! دكتر جواد فرخي ميگويد چرا اين طبله عطاري شما كه بايد هنرنما باشد خاموش است  ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;البته هنر طبله عطاري به خاموشی است و گرنه ميشود طبل غازي ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به هر حال نشسته ايم اينجا كنار جواد و خاطرات ريش بلند و سبيلهاي از بنا گوش دررفته را مروز ميكنيم ، خاطرات خوب احمد آباد و برهوت كنار آن و خانه  آبگوشتهای ظهر جمعه  كه  روبروي بلندگوي روستای احمد آباد مشیر ٬  همه مهمانهاي آن خانه را كلافه ميكرد ! بلندگوی ختمهای مکرر برای گوشهای سنگین مادر بزرگ آن طرف روستا ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اينجا سال 1391 ! بيست و دو سه سال بعد از ورودی ۶۹ ! سالها چه زود ميگذرد ! دختر جواد حالا از پدرش قدش بالا زده آنروزها وقتي به جواد سر ميزدي البته نه آن جواد وطني همين جواد فرخي ! بوي استاد تفضلي ميداد ! خدا بیامرزد استاد تفضلی و راهروی معطر به بوی خوش كاپتان بلك !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;براي اينكه جعبه خالي نماند نوشتم  ، پيامي هم از همين جا به همه دوستاني كه چهارم خرداد كه اتفاقا پنج شنبه است وقت آزاد دارند و دلشان تنگ صراحت جواد شده ! البته نه اين جواد آن جواد ! جواد وطني كه همه دق دلي خود را يكجا سر همكلاسي ديروز و رئيس امروز خالي ميكند ! هم كلاسيهاي غير يزدي هم اگر وقت كرديد  بياييد يزد ، نگران هزينه هم نباشید ! اينبار همه مهمان دكتر علي جليلي هستيم كه  بس که از مناقب خرانق ( همان خرونه )گفته ميخواهيم برويم ببينيم خرانق كجاست البته ميدانيم كجاست برويم ببينيم چگونه است ساعت هفت صبح وعده جلو سيد جعفر كه خواهشا با امام زاده جعفر اشتباه نگيريد ! سيد جعفر همان امام زاده اي است كه نزديك دروازه قرآن است &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای اینکه دل آن یکی جواد را یه دست آوریم یادی از او کنیم البته نه جواد فرخی نه جواد وطنی ! اینبار دکتر جواد غنی زاده که سایه اش بلند است و نه جشن آمد به بهانه کار نه هیچکدام از برنامه ها ! باز هم به بهانه کار &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;والسلام &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Apr 2012 01:41:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>najafi</dc:creator>
<guid>http://1369yazd.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوروز مبارک</title>
<link>http://1369yazd.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;از آن هنگام که با یکدیگر همراه شدیم این بیست و دومین نوروز مشترکی است که در پیش داریم. هر عید به ما  نوید میدهد که همیشه میتوان از نو رست و از نو زنده شد و از نو آغاز کرد و این هشدار را میدهد که یکی از نوروزهامان کم شده. بکوشیم تا نوروزهای باقیمانده را قدر بدانیم و مصروف شادی و سرزندگی و سازندگی شان کنیم. نوروز را به همه دوستان تبریک میگویم و دلی شاد و پر امید برایشان آرزو میکنم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://drzakery.persiangig.com/Norooz_Pirooz-1.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Mar 2012 10:26:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1369yazd</dc:creator>
<guid>http://1369yazd.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دهمین سالگرد یک عروج</title>
<link>http://1369yazd.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;https://lh4.googleusercontent.com/-MWIW8SPh7wE/TxHSvD92dxI/AAAAAAAACsU/3ILCt5RFQI8/s640/IMG_11234-1.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; قبرستان نو همان جایی است که در ۲۱/۱۰/۱۳۸۰ پیکره مهدیه السادات حسناتی را به میهمانی ابدی خود فراخواند.این قبرستان روبروی حرم حضرت معصومه و در نزدیکی پل آهنچی واقع شده. امروز وقتی دوربین به دست وارد قبرستان شدم دریافتم که پیدا کردن قبر ایشان نیازمند چند روز تفحص است فلذا به همین عکس بسنده کردم. یادمان باشد که هیچیک از ما وظیفه خود را در قبال درد و رنج او در اواخر زندگیش بجا  نیاوردیم و هنگام رهسپاریش به این دیار حضور نداشتیم. همسر این مرحوم٬ آقای مهندس هریسی اکنون با فرزندانش در تبریز ساکن است . خداوند روحش را قرین رحمت خود نماید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Jan 2012 22:58:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1369yazd</dc:creator>
<guid>http://1369yazd.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یخچال</title>
<link>http://1369yazd.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; وبلاگم یک شباهت عجیب و غریب با یخچال دارد &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;همه ما یک رویمان بچگی است ! قدیمترها وقتی هنوز خوابگاه ما روبروی پلیس راه یزد ! کنار جاده شلوغ و پر سروصدا و بعدش دانشکده بهداشت  بود یک همکلاسی میگفت من وقتی عصبانی بشوم میروم سراغ یخچال٬ خوشحال باشم میروم سراغ یخچال کلا یخچال یک جورهایی سنگ صبور همه است حوصله امان از همه جا که سر برود میرویم سراغ آن با اینکه میدانیم نه محتوای آن فرقی کرده نه بناست دردی از ما درمان کند ! &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;سر زدن به این وبلاگ هم شده مثل سرک کشیدن به یخچال خانه ! یک جور ورق زدن خاطرات ٬ یک جور دید و بازدید مجازی یک جور سر زدن به خلوت هم دیگر &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; قبلتر از این وضعیت شاکی بودم اما حالا  از خودم میپرسم اینها که هر بار سرکی میکشند و شمارشگر وبلاگ گاهی بالاتر گاهی پائینتر ۵۰ نفری را شماره میاندازد چه کسی و از کجا هستند  ؟ اینها که به جز امیر ایزدی که نظراتش قابل چاپ نیست حتی زحمت متلک انداختن را هم به خودشان نمیدهند !&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;شک میکنم که این بازدید کننده ها پس چه کسانی هستند....&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Jan 2012 22:57:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1369yazd</dc:creator>
<guid>http://1369yazd.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همکلاسی</title>
<link>http://1369yazd.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>هیچ فرقی نکرده بود 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خنده همان خنده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگاه همان نیم نگاه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; و حرفهای آخر جمله اش را که با ته لهجه اش میکشید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگفت برای چه کاری آمده یزد ؟ من هم نپرسیدم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با همسرش آمده بود ! بدون بچه ! از قرار معلوم هنوز  بچه ای دست و پا نکرده بود ! لابد درس و مشق و کار و تهران شلوغ و حساب و کتاب و دردسر همه باهم فعلا برایش اینگونه بهتر بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرچه اصرار به جلوس باز شاهی بر سریر همایونی کردم افاقه نکرد و رفت مهمانسرا ! فردای آنروز هم انگار که آتشی بر کف دست گرفته باشد نزدیک ظهر آمد و به رسم رفاقت با کیسه ای سوغات از شهر که نفهمیدم اول رفته دیار خودشان یا از همان بین راه تهران یزد از همین نائین .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نشستیم به گل گفتن و شنفتن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگار برقش گرفته باشد ناگهان دستی به داخل کیسه برد و با خجالتی مخصوص خود او تکه کاغذی را ربود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفیق خجالتی انگار یادش رفته بود که فاکتور داخل کیسه مانده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به اتفاق رفتیم برای خدا حافظی از همسر که همراهش آمده بود و لابد رفیق ما نخواسته بود که نمک گیر شود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به همسر او هم اصرار کردم که بی فایده بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستان ما همین گونه اند ! کاری هم نمیشود کرد ! ما که راضی هستیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش را بخواهید این قدر را نوشتم که داریوش غر نزند چرا ترک نوشتن کرده ای و هربار به اجباری زیارت روی مبارک ایشان نصیب میشود فکر و ذکری جز این ندارد که بنویس که اینجا بی نوشته مثل انبار بی بنه میماند &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Jan 2012 00:22:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>najafi</dc:creator>
<guid>http://1369yazd.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آقای دکتر غلامرضا رئیسی</title>
<link>http://1369yazd.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دیروز به دلیلی در بیمارستان فیروزگر خدمت جناب آقای دکتر رئیسی رسیدم. ایشان در گروه طب فیزیکی و توانبخشی آنجا مشغول بکارند. آنقدر سرشان شلوغ بود که به خود اجازه ندادم چند دقیقه بیشتر مزاحمشان شوم. آنجا پر است از ابزار و وسائل جدید که امکان بکار بردن روشهای متعدد درمانی را فراهم میکند. ایشان به همراه آقای دکتر صحبتی و دکتر خاک سه یار دبستانی ورودی های ۶۸ را تشکیل داده بودند. ایشان وبلاگ خیلی مفیدی  نیز دارند که میتوانید در خصوص طب فیزیکی هر مطلبی را که بخواهید بیابید:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://rehab.blogfa.com&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;http://rehab.blogfa.com&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;https://lh5.googleusercontent.com/-zz6e8yPytAk/TtcjDv3bCRI/AAAAAAAACr8/g9kGyV101mU/s640/15022011168.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Dec 2011 10:42:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1369yazd</dc:creator>
<guid>http://1369yazd.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خانم دکتر عرب زاده</title>
<link>http://1369yazd.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;مثل بیشتر آقایون من هم ابتدا نتوانستم خانم دکتر عرب زاده را بشناسم. ایشان که همسر آقای دکتر دریجانی هستند کنار آقاپسر گلشان نشسته بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;https://lh5.googleusercontent.com/-VdAYV_F4QaE/TkGuilRpKcI/AAAAAAAACTg/sB4OYEOM8rE/s640/IMG_7253.JPG&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اینهم آقای دکتر دریجانی که مشغول گپ و گفت با آقای دکتر نوری بودند:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;https://lh5.googleusercontent.com/-RJ18Szh7NlI/TtOzrHNxSpI/AAAAAAAACrw/xOWsx4Z2GrM/s640/IMG_7274.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Nov 2011 02:38:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1369yazd</dc:creator>
<guid>http://1369yazd.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

